6- آرشان کناری

 سلام اسم من آرشان است یکی از دوست های آشا قورباغه حالا می خواهم داستانی برای شما بگویم. در یکی از روز های گرم تابستان خانواده ی من وآشا داشتیم به  برکه ی جدیدی  نقل  مکان می کردیم. من وآشا تا رسیدیم رفتیم درون برکه تا کمی خود را خنک کنیم ولی ناگهان چیزی توجه مان را جلب کرد تمام آسمان سیاه شده بود.

درهمان لحظه مادر هایمان صدایمان زدند برای ناهار. ما سریع رفتیم درون خانه و ناهارمان را خوردیم و آمدیم بیرون آشا گفت: شنیدم در اینجا لاک پشت پیر و دانایی زندگی می­کند من و آشا سریع رفتیم تا او را پیدا کنیم وپس از چند دقیقه او را پیدا کردیم و ماجرا را با او در میان گذاشتیم.

 

لاک­ پشت دانا گفت این چیز سیاه نامش دود است واحتمالاً از طرف شهر آمده است. من و آشا که فهمیدیم این چیز سیاه چیست از لاک­پشت دانا خداحافظی کردیم وراه افتادیم به طرف شهر، وقتی رسیدیم به شهر رفتیم پیش مدیر آنجا و ماجرا را به او توضیح دادیم. اوگفت خب حالا باید چه کار کنیم ما همه شروع کردیم به فکر کردن.

بعد از چند لحظه آشا بلند شد و گفت: ما می­توانیم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم مانند مترو واتوبوس و... و می­توانیم به جای استفاده از موتورهایی که با سوخت کار می­کنند از موتورهای برقی استفاده کنیم و آشا ناگهان گفت تازه می­توانیم صرفه­جویی هم بکنیم و از منابع طبیعی برای سوخت استفاده کنیم مثلاً از صفحات خورشیدی برای گرفتن انرژی این طوری هم از آلودگی جلوگیری می شود وهم ازهدر رفتن سوخت ها جلوگیری می شود. بعد مدیر شهر گفت: چه فکر خوبی و به همه گفت که این کار را انجام دهند. بعد از آن ما از مدیر شهر خداحافظی کردیم و به برکه برگشتیم. پس از چند روز از آن ماجرا هوا پاک شد و تا همین امروز هم پاک است و ما پس از آن روز می­خوانیم آسمان آبی زمین پاک حق همه­ی ما موجودات.

                                                                        پایان             

Type & Press Enter
Type & Press Enter